X
تبلیغات
بیتوته

بیتوته

به نام مادر

به نام خدا

اما بعد...

به نام مادر

سلام به گرمی قلبت

بگو از مادر،ازسرایش که صحرای قدم های کودکی ام می باشد ،ازآن که دلم برایش تنگ شده و می خواهم گریه کنم تا آخر زندگی تا شاید ارزش یک قطره اشکش را جبران کنم.قطره اشکی که از نهایت مهربانی می آید و بی ریاست و با دریای اشکهایم برابری می کند.

مادر ، عزیزم، جونم

از چی بگم ، از اون هم خاطره ، از آن نگاهی که زیر چشمان پرچین و چروک می درخشید و حس مست ترین چشم ها را در قلبم بنا می نهاد.از صدای گرمت، از فدا شدن های سپیده دم تا غروبت سال ها خیلی سریع می گذرند واین حسرت به دلم می ماند که سیر تورا ببینم و کنارت بنشینم.مادر بعد رفتنت با کوه ها همدم خواهم شد، همان کوه های که شب های باتو بودن را بهتر از من لمس کردند ، همان کوه هایی که گوشتشان از صدای گرمت پرنشد وخاکش جزبا قدم گذاشتن پایت آرام نگرفت ، خاکی که بعد رفتنت با من همدرد خواهند شد هر دو تنها خواهیم بود.

مادر، جاده های خاکی دیگر میلی به غبار ندارند چون کسی مهربانی تو را ندارد و با مشت وسیلی پاکش می کنند .مادر، گل های گلزار قلبم دیگر میلی به بو دادن ندارند چون هر رهگذر بی تفاوت لهشان می کند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 23:36  توسط حسین بنفش  | 

این جا روستاست

سلام این جا روستاست.از اول تا تهش از پا تا سرش سادگی و صداقت و یک رنگی .البته با توجه به حرف های قدیمی ها .الان دیگه اون  سادگی ها وآن یک رنگی ها نمونده.

مردم این جا هم به جای سرودن شعر برای گندم و آب و برف می خوان از کلاس و مدرنیز بگن.

می خوان بگن دیگر تموم شده و چرای گوسفندان و درو کردن علف وعرق ریختن دیگه باب حوصله ی ما نیست.حال نداریم زیر سایه ی سنگ ها بنشینیم وبه صدای بلبل گوش بدیم.

اینجا ده است ولی از خیلی وقت پیش زیر چرخه ی دهکده شدن جهان گم شده ودیگر صدایی برای فریاد نداره.من هنوز اول سادگی روستا که ازش میگن ندیدم وفکر نکنم دیگه بتونم ببینم.

الان دیگه در روستای ما همه تاسف می خورند به اینکه چرا دیگری بیش تر از من پول داره و هر روز یه جور لباس می پوشه .انواع مدهای روز و ای خدای من هنوز باید من لباس کردی بپوشم درحالی که دوستم همون که دیروز باهم کار می کردیم پولشو داده شلوارهای آنچنانی  ودیگه همه منو از یاد برده اند.

از چی روستامون بگم .می خوام از طبیعت بنویسم ولی آخرش از توپ و تفنگ سر درمیارم.الان دیگه غروب های روستا به جای صدای گنجشک ها وسکوت خاص خودش با صدای موتورها پرپر شده.

باور کنید گنجشک ها پرواز کردند وفکر کنم اونها هم دونستند که دیگه صدای زیبایشان به درد نمیخوره و غم و غصه رافراری نمی ده.ولی شهری ها باز هم این جا روستاست .

هنوز فراوانند از اونهایی که دندانهایشان افتاده وکمرشان خم شده .راستش هنوز برای ماجوانان دارن نی میزنن و میگن که باید انگشتانتان را اینگونه تنظیم کنید.

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 17:44  توسط حسین بنفش  | 

بجه ها

همیشه شب ها شادی را پنهان می کنند .آن گاه که کودکان خسته اند و چشم هایشان بر روی پاکی باز شده و بر این جهان که فریبکارانه آن ها را به دنبالش می کشد بسته است.

همه ی کوچه ها بازی بچه ها را رسوا می کند تا شب فرا برسد وکوچه های شب بر فراز آسمان شهابی را برای روشنایی این بازی ها پرتاب کند و قلب کوچکشان جدا از تن ظریفشان سر بر سجده گاه دل نهاده فریاد زنند گویند پدرانمان را با این روشنایی بیدار کن تا لحظه ای در این خاک بازی کنند .بازی با پرواز پروانه .بازی با سادگی گرد وخاک ویافتن روشنایی برای فردا در زیر خاک.

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 17:14  توسط حسین بنفش  | 

ممکان

این جا روستاست .پر از سادگی و صداقت و صفا.پر از آینه های شکسته که به خاطر پر کاری دخترها و پسرها از بی کاری خرد شده اند.

این جا روستاست و کسی از نظریه های فروید و راجرز و پیاژه و واتسون خبری ندارد ولی همه با صمیمیت و یک رنگی زندگی می کنند و رابطه ی همه با یکدیگر خوب است.

راستش من صدای خر را به ماشین و خروس را به بوقش و مه را به دودش ترجیح می دهم.

نه چراغ سبزی تو کاره نه قرمزی.

پلیس هم حاجی مجیده که به رعایت هیچ کدام از هنجارها اهمیت نمی ده.

دیگه چی بگم؟

روستای ممکان خیلی طبیعت نابی داره. رودخانه ی بزرگی از میانش رد میشه و چشمه های سردی از کوهپایه ها بیرون می آیند. یه چیزهای دیگه ای هم داره که خوردنی اند و می ترسم آدم ها بهش حمله کنند.

البته تا چند سال دیگه صد می زنند و من نگران تمام خاطره هایی هستم که قرارن برن زیر آب. ولی مردم ناراحت باغ های سیبشان حق دارند چون شاید درآمد دیگری که به خوبی باغ باشد براشون پیدا نشه.

ممکان شمال شرق زیوه قرار داره با جمعیت ۶۸۵ نفر .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 17:29  توسط حسین بنفش  |